فقط برای دل خودم...

...

 
نویسنده : عاطفه - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

شاید سالها بعد....

در گذر جاده ها........

بی تفاوت از کنار هم بگذریم.....

وبگوییم چقدر شبیه خاطراتم بود این غریبه.....

گریه


 
 
ماهی...
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
 

شک ندارم

اشک میریزند ماهی ها در آب

اشک ماهی ها نباشد

آب دریا شور نیست....


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱
 

می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت و دل عاشقِ آدم ها را زیر پا له کرد
می توان چشمی را به هیاهویِ جهان خیره گذاشت
می توان صد ها بار علتِ غصهِ دل را فهمیدمی توان ....
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود.آخرش هم تنها می توان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم بدبختی ...
یادگاری همه جا تلخی و سردی و غــــــرور
فــاتـــــــــحـه... خوب شد رفت...عجب آدمِ بدخلقی بود
ولـــــــــــــی ای کودکِ زیبایِ دلـــــــم  آن ورِ ســـــــــــکه تماشا دارد...

                                                                                                              (دکتــــرشریعتـــی)


 
 
:(
نویسنده : عاطفه - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦
 

  جغرافیای کوچک من

  بازوان توست

   ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من.....


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸
 

سلامماچ

با هم آشتی کردیم ولی واقعا مجبور شدم و دوست نداشتم باهاش آشتی کنم چون خیلی دلم شکستدل شکستهالان هم اصلا دوست ندارم در مورد کارش باهاش صحبت کنم خودش هم یه سره میگه ببخشین و اینقدر گفت که آشتی کردیم دیگه خودم هم خسته شده بودم ولی ازش دلخورم.یه توله سگ هم واسم خریده بود با گلنیشخند


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
 

سلامناراحت

دیروز خواهرم از مسافرت اومده بود به من و مامان و خواهرها گفته بود بریم خونش منم صبح مامان بابا اومدن دنبالم و باهاشون رفتم خونه خواهرممژهبه محمد هم گفتم دارم میرم خونه خواهرم نمیخوام هم تو بیای میخوام تنها باشم.غذا هم درست نکردم براش شیطان

نمیدونم برای ناهار چه کار کرده بود ولی طرفهای عصر یه سره واسم اس ام اس های عشقولانه میفرستاد و میگفت کی میای خونه.منم فقط یه اس زدم که ساعت 8

معلوم بود میخواد آشتی کنه ولی من هنوز خیلی از ش ناراحتم و اصلا دوست ندارم آشتی کنمقهرشب مامان من و گذاشت در خونمون اومدم تو وسایلهام و گذاشتم و رفتم خیاطی که مانتوم و بگیرم محمد هم اومده بود ولی باهاش حرف نزدم.خیاطی که رفتم لباسم حاظر نبود گفت یه کم بشین تا آمادش کنم ببری یه کمش تقریبا 1 ساعت شد

که دیدم محمد اومده دم خیاطی و مثلا نگران شدهچشممنم رفتم دم در ببینم چی میگه که دیدم خیلی عصبانیه گفت خیلی بی فکری و رفت منم کارم تموم شد رفتم خونه

دیدم برای شام کوکو سبزی درست کرده بود و مثلا میخواست آشتی کنه که اینجوری شدنیشخنداصلا با هم حرف نزدیم ساعت 5 صبح هم رفت معدنافسوس

خیلی ازش ناراحتم ما تو این 5 سال تا حالا جلو کسی دعوا نکرده بودیم حتی اگه چند روز قهر بودیم نذاشتم مامان بابام بفهمن حالا یه دفعه جلو خواهر شوهر و برادر شوهر و

جاری با من اینجوری رفتار کرد.نمیتونم ببخشمشعصبانی

من چون این حرفا رو به کسی نمیگم حتی خواهرم اینجا مینویسم تا سبک بشم این وب و درست کردم چون آدرس اون یکی وبم و خواهرام دارنخنثی

مرسی از همدردیهاتون دوستون دارمماچقلب 

 


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

سلام

امشب یه دعوای حسابی با هم کردیمناراحتشب قرار بود بریم دیدن عمه شوهرم که از کربلا اومده بود.موقعی که اومد خونه دیدم ماشین برادر شوهرم دستشه و ماشین خودمون و گذاشته اونجا تا ماشین برادر شوهرم و ببره برای گارانتی.منم بهش گفتم چرا همیشه کارهای بقیه رو تو باید انجام بدی آخه کلا شوهر من یه اخلاق بدی داره که همه کارهایی که خانوادش بهش میگن و انجام میده حتا اگه باعث بشه ظهر نیاد خونه یا شب دیر بیادسبز

منم همیشه سر این قظیه به سرش غر میزنم من میگم کار خودمون ارجحیت دارهافسوس

خلاصه داشتیم با هم بحث میکردیم که برادر شوهرم اومد دنبالمون خواهر شوهرم هم تو ماشین بود شوهرم هم گفت الان میرم بهش میگم ماشینت و ببر زنم میگه کار خانوادت و انجام نده منم گفتم به درک برو بگو فکر نمیکردم بگه البته برام اهمیتی نداره  ولی در کل منظور من کار خواهرش و مامان باباش بود چون من برادر شوهر و جاریم و دوست دارمخنثیخلاصه که تو ماشین هم یه کم بحثمون شد و من خیلی بدم میاد جلوی بقیه دعوا کنیمنگرانداشت بحث میکرد برادر شوهرم هم کلی ناراحت شد منم به محمد گفتم با من حرف نزن دیگه نمیخوام صدات و بشنوم جلو خواهر شوهرم گفتم حالا حتمن اون هم میره به مادر شوهرم میگه.اصلا برام اهمیتی نداره که اونها بفهمن حالا که خودش بحث و کشیده به خانواده ها دیگه خودش میدونهخنثیاینقدر دلم گرفته افسوس


 
 
 
نویسنده : عاطفه - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
 

سلام

اینقده حوصلم سر رفتهافسوس

از موقعی که تو عقد بودیم پنجشنبه ها عصر همیشه محمد خونه بود و به قول خودش در اختیار خوانواده با هم میرفتیم بازار پیاده روی سینما پارک...

ولی امروز کار داشت و رفت ولی گفت شب زود میام.خیلی بیکارم تازه ساعت شده 5/5چشم

تقریبا یه ماهی هست سر کار نمیرم چون استاندارد شرکت تعلیق شده نمیشه کار کرد.

باید کار معرقم و دوباره شروع کنم از بیکاری در بیام دنبال یه طرح خوبم برای تابلویول

حوصله بیرون رفتن هم ندارم دوست داشتم محمد خونه بود غر عشقولانه میزدمنیشخند

خدا کنه زود بیاد...


 
 
← صفحه بعد